خرید بک لینک
جایی میان برزخ و دوزخ نشاندیامشعری بخوان بهانهی چشمانتظاریام  از خندههای خیس بدم آمده ولیباید چطور سَر شود این بیقراریام؟! در آینه به جز تو کسی را ندیدهامبا من چه کردهای که ز خود هم فراریام؟!  دستِ تو دادهام همهی خویش را ولیتو چون همه مرا به خدا میسپاریام این بغض میکُشد بهخدا آخرش مرا طعنه بزن دوباره که شاید بباریام این شهر جای خالی دست تو را که دیدمردم نمک زدند به زخم نداریام  چون پادشاه بیکس و کاری شدم که حال شاید رسیده موسم بیاعتباریام  گر چه بهزخم سینه نمک میزند غزلشعری بخوان بهانهی چشمانتظاریام

برچسب: نویسنده: لیلا میرزایی تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 15:19

گفته بودم دچارخواهی شدو چو من بی قرار خواهی شد باده از چشم مست من خوردیگفته بودم خمار خواهی شد هر که دریای خویش را پس زدپس زدی....     شوره زار خواهی شد صید بی دست و پای من زین پسبا کلوخی شکارخواهی شد گفته بودم نرو که بعد از اینبازی روزگار خواهی شد مثل من خسته ای و میفهممگفته بودم که زار خواهی شد... #حمید_رفائی@hamidrefaeipoem

برچسب: نویسنده: لیلا میرزایی تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 15:19

صفحه بندی